....❤ღ گیلاس مامان❤ღ...

خاطرات مامان باباش با ابوالفضل و علی

آخرین روزهای سال 92

سلام به دردونه ها ی خودم

این روزا حسابی بادوتا وروجکا سرم گرمه و کمتر میتونم بیام وبگردی .

فقط اومدم بگم21 اسفند ابوالفضل 40 ماهه و 24 اسفند علی کوچولو4ماهه شدن.

 

[ دوشنبه 26 اسفند 1392 ] [ 11:01 بعد از ظهر ] [ مامانش ]
[موضوع : ]

[ ]

تولدانه

سلام به عسلای خودم

امروز ابوالفضل جونم 3سال 3 ماه و 3روزه وعلی جونم 3ماه و 3 روزه شده

اینروزا همش بادو تا وروجکا مشغولم و اصلا وقت هیچ کاری رو ندارم

ابوالفضل حسابی شیرین زبون شده و یه کمی بهونه گیر وعلی هم یه پسر خنده رو

انشالله اگه وروجکا اجازه بدن یه پست درست و حسابی میزارم.

 

 

 

 

[ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ 11:01 بعد از ظهر ] [ مامانش ]
[موضوع : ]

[ ]

تولدتون مبارک

سلام به گل پسرای مامان  و دوستای خوبمون                                     

فرشته کوچولوی ما روز جمعه 24 آبان ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه زمینی شد.هورا

اسم گل پسری رو علی گذاشتیم.

داداش ابوالفضل روز تولد علی جون 3سال و 3روزه بود.

داداشیا تولد هر دوتون مبارک.هورا

انشالله سرفرصت با یه  پست طولانی میام اینروزا حسابی سرم شلوغه و  وقت سر خاروندنم ندارم الانم ابوالفضل با بابایی رفته خونه حاج آقا و علی هم خوابه.

[ پنجشنبه 21 آذر 1392 ] [ 5:46 بعد از ظهر ] [ مامانش ]
[موضوع : ]

[ ]

ما اومدیم

سلام 

ما اومدیم بعد از یه مدت طولانی با کلی خبرکه نمیدونم کدومش رو اول بگماوه

اول از همه 35 ماهگی گیلاسم رو تبریک میگم تشویقگیلاس مامان یه ماه دیگه سه ساله میشه.هورا

قبل از عید اسباب کشی کردیم و تا یه مدت اینترنت نداشتیم وبعد از اون هم بنا به دلایلی حوصله وبگردی رونداشتم.

اگه میخوای دلیلش روبدونی برو ادامه مطلب.............


ادامه مطلب

[ يکشنبه 21 مهر 1392 ] [ 6:38 بعد از ظهر ] [ مامانش ]
[موضوع : ]

[ ]

یک گام دیگر به سوی استقلال

سلام بر مرد کوچک منHello

قربونت برم که هر روز که میگذره مستقل تر میشی و نشون میدی که داری بزرگ میشیReading a Book

حتی دیگه حرف زدنت کامل شده و بعضی موقع ها حرفای جالبی میزنی

عینک

o,a'g o,nl

   ادامه مطلب یادتون نره.........

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 24 بهمن 1391 ] [ 9:59 قبل از ظهر ] [ مامانش ]
[موضوع : پیشرفت های گیلاس ]

[ ]

تولدمان مبارک

سلام

عسل مامان شنبه 21 بهمن یه روز خوب بود

تولد 27 سالگی مامان و 27 ماهگی ابوالفضل جونم

گیلاس مامان تولدمان مبارک

 کیک تولد

کیک رو بابایی انتخاب کرد و گفت شکل خودتهچشمک جای انگشتت هم روی کیک معلومهنیشخند

ادامه مطلب فراموش نشه..........


ادامه مطلب

[ شنبه 21 بهمن 1391 ] [ 9:32 قبل از ظهر ] [ مامانش ]
[موضوع : مناسبت ها]

[ ]

پروژه ی از شیر گرفتن


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

یه پست نیمه کاره


[ يکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 7:52 بعد از ظهر ] [ مامانش ]
[موضوع : ]

[ ]

شیرین زبونیات تا دوسالگی

سلام طوطی شیرین زبونم

دو هفته میشه که سرما خوردی و شدیدا بهانه گیر شدی یه روز صبح که از خواب بیدار شدی گفتم مامانی بیا صبحونه بخور گفتی:میمیخورم مریضم .گفتم خدا نکنه چرا مریضی گفتی :سما خودم.(سرما خوردم)

هفته قبل بردمت دکتر که بعد از خوردن دارو بدتر شدی و تازه دوروزه که یه کمی حالت بهتره ولی اصلا غذا نمیخوری و شدیدا بهونه میگیری صبح که بیدار میشی تا ظهر که بابا بیاد همش میگی بغلم کن و بی دلیل گریه میکنی و منم اصلا به کارم نمیرسم.بابا که میاد یه کمی مشغول میشی ولی دوباره دم عصر تا موقع خواب همش گریه میکنی واقعا بعضی مواقع دیگه کم میارم.آخ

ابوالفضل جونم با همه این بهونه گیریات این روزا  کلی شیرین زبونی میکنی و بعضی مواقع کلماتی به کار میبری که واقعا جالبه و من و بابایی هم کلی ذوق میکنیم.

چند ماهی میشه که تقریبا دیگه کامل حرف میزنی بعضی کلمه ها که گفتنش برات سخته کلمه های جالبی براشون جایگزین میکنی.

اینم گیلاس سر ماخورده منکه وقتی من نماز میخوندم خودش خوابش برده

گل پسرم سرما خورده

ادامه مطلب یادتون نره.........


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 دی 1391 ] [ 11:12 قبل از ظهر ] [ مامانش ]
[موضوع : پیشرفت های گیلاس ]

[ ]

شیطونی ابوالفضل و یه اتفاق`

سلام گل پسر شیطون

عزیز مامان دیگه جرات نمیکنم حتی یه لحظه تنهات بزارم و ازت غافل بشم هر دفعه یه خرابکاری میکنی

پنجشنبه صبح بابا خونه بود گفت هوا خوبه بریم بیرون منم مشغول آماده شدن بودم که یه دفعه صدای گریه تو از تو اتاقت بلند شد

سریع اومدم سراغت که دیدم پیش صندلی کامپیوتر به پشت افتادی زمین میخواستی بری روی صندلی بشینی که افتاده بودی زود بغلت کردم و گفتم حتما سرت درد گرفته ولی همچنان گریه میکردی یه دفعه دیدم مچ دست راستت یه خراش کوچولو برداشته یه لحظه قلبم ریخت که نکنه باز مثل اون دفعه دستت ضرب دیده به بابا گفتم گفت نه چیزی نیست حتما ترسیده ولی تو همچنان گرفته بودی از دستت و همش میگفتی افتادم

شیطونی گیلاس و یه اتفاق


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 دی 1391 ] [ 10:47 قبل از ظهر ] [ مامانش ]
[موضوع : شیطنت های گیلاس]

[ ]

ابوالفضل و محرم سال 91

سلام عسلم

راستش نمیدونم چرا اینقدر تنبل شدم .این روزا اصلا حس نوشتن ندارم.سوال

 امسال سومین محرمی بود که با هم بودیم. سال اول هنوز یه ماهت نشده بود سال دوم یک سال و بیست روز و امسال دو سال و ده روز.ماچ

ده  شب اول محرم و باهم رفتیم عزاداری البته بماند که شما حسابی شیطونی میکردی و اصلا با من همکاری نمیکردی.ولی ما هم ازرو نرفتیم و هر شب رفتیمچشمک

تا میرسیدیم مراسم لباساتو در نمیاوردی و میگفتی بابا هر کاری هم میکردم تا مشغول بشی و یادت بره نمیشد وقتی هم میرفتی پیش بابایی میگفتی مامان و بر میگشتی پیشم .نمیدونم چرا دوست داری هردوتامون باهم پیشت باشیم و تایکی از مارو نمیبینی سریع شروع میکنی گریه کردن.گریه

خلاصه با هرزار ترفند مشغولت میکردم تا یادت میرفت و شیطونیاتو شروع میکردیآخ

 

ابوالفضل و محرم

ادامه مطلب یادتون نره..........


ادامه مطلب

[ شنبه 11 آذر 1391 ] [ 4:59 بعد از ظهر ] [ مامانش ]
[موضوع : محرم]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد