ابوالفضل جانابوالفضل جان، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره
علی جانعلی جان، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

....❤ღ گیلاس مامان❤ღ...

6ساعت دیگه تا تولد گیلاسم

سلام عسلم،سلام گل مامان نفسم فقط شش ساعت دیگه مونده تا تولدت عزیزم یه سال گذشت یه سال پر از خنده و شادی وشیرینی ،یه سال پر از دلواپسی و نگرانی،یه سال با همه شب بیداری ها و .... خوشا اون لحظه هایی که خونمون پر میشه از صدای خنده تو و من و بابا سرمست و خندان از خندیدن تو و چه لحظه هایی که با دیدن اولین های تو قلب ما پر میشه از شادی........ ادامه مطلب یادتون نره.......... خوشا اون لحظه هایی که خونمون پر میشه از صدای خنده تو و من و بابا سرمست و خندان از خندیدن تو و چه لحظه هایی که با دیدن اولین های تو قلب ما پر میشه از شادی یادش بخیر شب بیداری هامون ،چه شبایی که نخوابیدم که نکنه وقتی تب داری تبت بره بالا و تاصبح دستم رو پیشونی...
21 آبان 1390

1 روزدیگه تا تولدت مونده

سلام تموم هستی من عزیز دل مامان یه روز دیگه مونده تا تولدت یعنی روز شنبه البته جمعه برات تولد می گیریم الانم ساعت یک و نیم نیمه شبه شما و بابایی خوابین و منم از فرصت استفاده کردم دارم خونه رو رفت و روب میکنم دیروز رفتیم برات کیک سفارش دادیم گلم یک سال گذشت  یک سال با همه شیرینی هایی که تو عسل مامان به زندگی من و بابایی آوردی نفس مامان تولدددددددتتتتتتتتتتتتتت مبارک   ...
20 آبان 1390

شیرین کاری های گل پسر

سلام عزیز دل مامان نفس مامان کمتر از یه هفته دیگه تا تولد یکسالگیت مونده  دیگه برا خودت مردی شدی کلی کارای جدید یاد گرفتی که مامان و بابا رو با انجام دادنشون ذوق زده میکنی و دلشون ضعف میره برات ادامه مطلب یادتون نره........... قربون اون بای بای کردنت برم اول که یاد گرفتی بای بای کنی دستت رو مشت میکردی ولی از یه ماه پیش دیگه دستت رو کاملا باز میکنی هر موقع بغلت میکنم سریع بای بای میکنی به خیال اینکه میخوای بری ددر چند روز پیشم وقتی بابایی داشت میرفت سر کار تا خداحافظی کرد صداشو که شنیدی چشماتو باز کردی و در همون حالت خوابیده با بابایی بای بای کردی فدای  دست دسی  کردنت که صدا نداره یه دستت رو نگه میداری و با او...
15 آبان 1390

عید قربان مبارک باد

خداوندا نشانم ده صراط روشنم را ... خودم را ، باورم را ،  بودنم را... ****** خداوندا من از نسل خلیلم... به قربانگاه می آرم "منم" را... عید قربان مبارک باد ...
15 آبان 1390

خاطرات روز های گذشته 2

سلام نفسم عزیزم ادامه خاطرات روزایی که بابایی نبود رو برات با عکس میزارم من تواون چند روز کارم شده بود جمع کردن اسباب بازی تا من جمع میکردم شما سریع سبد رو خالی میکردی و اسباب بازی ها همش تو خونه ولو بودن. بازی با اسباب بازی های خاله بقیه خاطرات در ادامه مطلب....... بازی با اسباب بازی های خاله اینجا هم جای میز عسلی بود که از دست شما بر داشتمش این عکس هم تو خونه مامان جون (مامان بابایی)گرفتیم اولین بار که از پله بالا رفتی قربونت برم گلم نیفتی مامان!!!!!!!!!!!!! ...
11 آبان 1390

اولین باران پاییزی

سلام خوبی پسمل مامان عزیزم چند روزه که هوا ابریه وبارون می باره از دیروزم که بارون شدید تر شده و حسابی رعد و برق میزنه   ما هم که از خونه فراری اجبارا خونه نشین شدیم البته تا بارون یه کم بند میاد زود شال و کلاه می کنیم و می ریم بیرون شما رو هم که از ترس سرما کلی می پوشونیم ولی  در کل هوا عالیه و سرد اینم عکس گیلاس و بابا زیر باران ...
8 آبان 1390

سوغاتی های ابوالفضل

گیلاسم سلام امروز هوا عالیه بارون بند اومده و آسمان صاف البته نیمه ابریه هفته پیش روز یکشنبه بابایی دوباره رفت سفر ما هم چند روزی رفتیم خونه مادر جون (مامان مامانی) بابایی برات سوغاتی هم آورده بود البته برای من هم چند تا کتاب گرفته بود بابا جون دستت درد نکنه برای دیدن سوغاتی های ابوالفضل حتما به ادامه مطلب سر بزنید     اینم عکس گیلاس با سوغاتی هاش ...
8 آبان 1390